محمدطاهامحمدطاها، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

عزیز دل مامان و بابا

یه عالمه حرف

سلام پسرم، نور چشمم، امید قلبم من هم مثل مامان خیلی دلم برات تنگ شده. ولی مثل مامانت نمی‌تونم بگم که بی‌تابی بکنم. به هر صورت باید یکی باشه که تکیه‌گاه باشه. برای اومدنت دارم روزها رو می‌شمرم. نمی‌دونم وقتی که چشمم به چشمات بیوفته چه حالی پیدا می‌کنم. همش وقتی بچه‌هایی رو می‌بینم که یکم بزرگ شدن با خودم فکر می‌کنم که روزهای بزرگ شدن تو برای ما چطوری خواهد بود. انتظار سخته. ولی شوق دیدنت برامون آسونش می‌کنه. کلی حرف برات دارم.
22 خرداد 1393

خرید برای پوسرم :)

سلام مامانی، دیروز رفتیم یه سری دیگه از خریدهاتو با خاله سیما و بابایی انجام دادیم. یه گهواره برات خریدیم و یه عروسک مار پیچی. مبارکت بااااااشه  همین که رسیدیم خونه گهواره تو درست کردیم و تورشو آویزون کردیم، تازه عروسکم گذاشتیم روش. خیلی نازه مامانی. البته جنس های بهتر هم بود اما چون از نظر کارایی فرقی با اینی که ما خریدیم نداشت ترجیح دادیم قناعت کنیم و اینو بخریم. کلا معتقدیم که اگه از همون اول همه چیز رو با بهترین کیفیت برات بخریم ممکنه بعدا قدرشونو ندونی، اما اگه هر چیزی رو به موقعش بخریم و خودتم تو پروسه خریدش باشی حتما بیشتر حواست میشه که تو نگهداری وسایلهات کوشا باشی  راستی یه ماهیتابه مسی کوچیک دیدیم که خیلی خوشگل ...
21 خرداد 1393

حال این روزهای مامانی

این روزها راه رفتن و نشستن و پاشدن برام سخت شده، وقتی چهارزانو نشستم و میخوام بلند شم، باید یه دور قمری بزنم تا بتونم بلند شدم! بعضی وقتها هم به مثانه ام فشار میاری و خیلی بد تیر میکشه. قربون شکل ماهت، واسه چی مامانو اذیت میکنی؟ :) اما شکر خدا تو خوابیدن مشکل ندارم، فقط موقع پهلو به پهلو شدن باید پاشم و بعد برگردم، که این کار موقع خواب شیرین برام سخت میاد ;-) اما خیلی ها بهم میگفتن که ماه های آخر نمیتونی راحت بخوابی، من این مشکل رو ندارم. اتفاقا فقط دنبال به فرصتم که بخوابم، هر چی میخوابم بازم از خوابم کم نمیشه!! :) گاهی فقط دردهای مبهمی که شبیه دردهای کیست قبل از عملم هستن تو پهلوهام و زیر جناق سینه اذیتم میکنن، این دردها نگرانم میکنن. ا...
13 خرداد 1393

ادامه ماجرای گل پسرم

با اینکه نمیخواستم به عزیز بگم که تو تو دلم هستی و داری بزرگ میشی، اما وقتی نگرانی شو دیدم دلو زدم به دریا و بهش گفتم. آخه فکر میکرد خدای نکرده مشکلی هست که ما نی نی نداریم. خب ما هم برنامه خاص خودمونو تو ذهنمون داشتیم و خب بقیه جور دیگه ای فکر میکردن. دو سال اول که من دانشجو بودم و بین زنجان و تهران در رفت و آمد. اونوقت دیگه آوردن نی نی و نگه داشتنش خیلی سخت میشد، در حالی که من و بابایی هنوز طعم زندگی مشترک بی دغدغه رو نچشیده بودیم... تا به خودمون میومدیم،جمعه میشد و من باید بار و بندیل سفر به تهران رو می بستم و بعدشم تا چهارشنبه درگیر دانشگاه بودم.  گاهی از یه پارک رفتن بقیه تو عصر جمعه حسرت میکشیدیم، واقعا تو اون دوران سخت بود. یادمه...
4 خرداد 1393
1